پیش از آغاز جنگ رمضان، عدهای وطنفروش و آواره که از آمریکا درخواست میکردند به ایران حمله کند، مدام در رسانههای مجازی خود میگفتند آمریکا فقط نظامی میزند و با مردم کاری ندارد؛ اما هنوز ساعاتی از آغاز حمله آمریکایی-صهیونیستی به ایران نگذشته بود که خبر حمله به مدرسه شجره طیبه میناب دلها را لرزاند. ماجرای شهادت غیرنظامیان مظلوم فقط به میناب ختم نشد. روزهای بعد هم حمله به مناطق مسکونی در تهران موجب شد همه فرضیههایی که بوقچیهای دشمن میگفتند، غلط از آب دربیاید. البته آنها باز هم از وطنفروشی و سفیدشویی دشمنان نه فقط خاک؛ بلکه دشمنان مردمِ ایران کوتاه نیامدند و این بار برای توجیه جنایات دشمن گفتند: «اینها جزو تلفات جنگی و اتفاقی عادی است». همین موضوع موجب خشمگین شدن بیشتر مردم از وطنفروشان تروریستی شد که جان هموطنانشان برایشان بیارزش است.
کودکانی که به جرم ایرانی بودن یتیم شدند
در میان شهدای غیرنظامی که در روز سوم جنگ رمضان به شهادت رسیدند، نام شهید سیدعلی پسندیده به چشم میخورد؛ شهیدی که متولد اول فروردین ۱۳۶۱ در شیروان بود. علی که کارش را میتوان یکی از بیارتباط ترین مشاغل به جنگ و جزو کارهای مرتبط با زندگی روزمره خیلی از مردم دانست، روز شهادتش در یکی از خیابانهای تهران مشغول حرفه خود؛ یعنی آشپزی بود که ناگهان بر اثر بمباران دشمن آمریکایی-صهیونیستی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
او که تک پسر و فرزند نخست خانوادهاش بود، حاصل ازدواج و زندگیاش دو دختر پانزده و یازده ساله به نامهای «یگانه زهرا» و «نازنین زهرا» است؛ کودکان معصومی که اکنون پدری مهربان و مسئولیتپذیر را تنها به جرم ایرانی بودن از دست دادهاند.
سیده فائزه پسندیده، خواهر کوچک شهید سیدعلی پسندیده است. او درباره برادر شهیدش به خبرنگار طوس میگوید: برادرم چند سالی میشد که به تهران نرفته بود. یکباره تصمیم گرفت برای کار به آنجا برود. او گفت: «چون کارم خوب است، از من خواستهاند در تهران کار کنم. بعد هم خانوادهام را با خودم میبرم». روزی که برادرم به شهادت رسید، دهمین روز حضورش در تهران بود.
او با بیان اینکه برادرم فکرش را هم نمیکرد روزی شهید شود، برای کار به تهران رفت و قرار بود پس از اینکه از نظر کار مطمئن شد، خانوادهاش را هم به تهران ببرد، درباره آخرین تماس مادرش با برادر اظهار میکند: ظهر روزی که برادرم شهید شد، مادرم با او تماس گرفت و صحبت کرد. به او گفت: «پسرم بیا شیروان. الان جنگ است و در تهران ماندن خطرناک است. دخترانت اینجا نگرانت میشوند». برادرم در جواب به مادرم گفت: «دو سه روز دیگر ببینم چه میشود، برمیگردم. اگر اینجا باشم، در نهایت شهید میشوم. میترسید شهید شوم؟» همان روز حدود ساعت ۵ عصر برادرم به شهادت رسید و ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه شب یکی از همکارانش به ما خبر داد که این اتفاق افتاده است. همان زمانی که برای بازگشت به مادرم گفته بود، به شیروان بازگشت؛ اما این بار پیکر بیجانش به شهرش آمد.
برای کمک به دیگران «نه» نمیگفت
خواهر شهید پسندیده درباره ویژگیهای اخلاقی برادر شهیدش با اشاره به اینکه تا به حال بداخلاقی از او ندیده بودم و همیشه آرام و با لبخند با ما صحبت میکرد، بیان میکند: او خیلی آرام، مهربان و صبور بود و با هر گروه سنی مانند خودش رفتار میکرد. در گفتوگو با بزرگسالان یک جور بود و وقتی با بچهها صحبت میکرد مانند آنها میشد. هر چقدر از خصوصیات اخلاقی خوب برادرم بگویم، کم گفتهام. او به پدر و مادرم بسیار احترام میگذاشت و حواسش خیلی به آنها بود. پدر و مادرم هر کمکی از او میخواستند، انجام میداد.
خواهر شهید پسندیده یادآور میشود: پس از شهادت برادرم وقتی خانواده دور یکدیگر مینشینند و از او یاد میکنند، بیشتر از مهربانی و کمکهایی که به همه افراد خانواده میکرد، میگویند. همچنین از اینکه سیدعلی وقتی کسی از او کمک میخواست، تا جایی که میتوانست آن کار را برایش انجام میداد و «نه» نمیگفت.
هیئتی که شهید پسندیده تأسیس کرد
او درباره ماجرای تأسیس هیئت مذهبی توسط برادرش در دوره جوانی میگوید: برادرم در سنین جوانیاش زمانی که من شش ساله بودم، بانی ایجاد یک هیئت مذهبی با دوستانش شد. یک نفر هم بانی شد و مکانی را در اختیارشان قرار داد تا وسایل هیئت را آنجا بگذارند. از آن زمان به بعد در همه مراسمهای عزا و شادی اهل بیت(ع) در این هیئت شرکت میکرد و خودش از برگزارکنندگان بود. هر سال در منزل یکی از بانیان هیئت مراسم دهههای اول و دوم محرم و دیگر مراسم عزا و اعیاد اهل بیت(ع) را برگزار میکردند. پس از آنکه ازدواج کرد هم این مراسم را در منزل خودش برپا میکرد.





نظر شما