رضا امیرخانی، نویسنده سرشناس که سالهاست با پاراگلایدر پرواز میکند، عصر روز یکشنبه در منطقه مشاء دماوند دچار سانحه شد.
امیرخانی یکی از پرخوانندهترین نویسندگان امروز ادبیات ایران است؛ اونویسندهای است که از دهه ۷۰ به یکی از پرفروشترین نویسندههای معاصر تبدیل شد. امیرخانی هم خوانندههای پروپا قرصی دارد و هم منتقدهای جدی و این به روحیه پویا، مردمی و نکتهسنج او بر میگردد؛ نویسندهای است که به موضوعات جامعهاش حساس است و هر جا احساس کرده باید فراتر از یک نویسنده عمل کند کنار مردم ایستاده است. نشستهایی که با حضور او برگزار شده، همیشه شلوغ بوده و صفهای طویلی برای جشن امضای کتاب و رونمایی آثارش برپا شده است. نویسندهای است که با مخاطب ارتباط مستمر دارد و مخاطبانش از هر طیف، گروه و رده سنی است. خودش میگوید: «حالا باید برای این نسل بنویسم و به سوال این نسل پاسخ دهم. نسلی که با نسل من حرف نمیزند و حق هم دارد...»
رمانهای رهش، ارمیا، منِ او و بیوتن به خاطر نوآوریهای روایی نظر مردم و منتقدان را جلب کردند و هر یک چندین بار تجدید چاپ شدند. امیرخانی در آثارش بسیار عیان و روشن مسایل جامعه را به چالش میکشد از این حیث در آثار و مخصوصا سفرنامههایش در جایگاه منتقدی صریح دست به قلم شده است.
با این حال آثار او یک ویژگی ممتاز دارد. ویژگی که در تمام گفتگوهایش از آن سخن گفته و آن امید است. امیدواری؛ ویژگی منحصر به فرد رضا امیرخانی است. بارها بیان کرده دغدغهاش، حفظ «امید» سرمایههای ایران است. از «نفحات نفت» گرفته تا سایر آثارش میشود ردّ پای این دغدغهٔ مقدّس را دنبال کرد؛ «وظیفه من نویسنده است که همیشه امید را نگه دارم، اما نه مثل سازمان برنامهوبودجه. باید امید را به مخاطبم بدهم، هرچقدر هم که این امید ظاهری باشد.»
وقتی از او درباره رویاهایش پرسیده بودند، پاسخ داده بود: «امروز فقط رویای توسعه دارم. رسیدن روزی بهتر از دیروز. موتور توسعه امید است. فردا آرزوکردنی است. چیزی که در ادبیات حکمرانان نمیبینمش...»
امیرخانی در تمام این سالها برای ما نوشته است و ما خوانندگان آثارش بودیم. او هر آنچه به عنوان نویسنده و قصهنویس احساس میکرده باید به ما بگوید تا کنون گفته است و حال وظیفه ما خوانندگان داستان های اوست که امیدوارانه برایش دعا کنیم و در این لحظات مگر جز دعا چه کاری از دست انسان برمیآید؟!
یادم هست در یک گفتگو از او پرسیده بودم دوست دارید مخاطب بعد خواندن کتابهایتان چه حالی داشته باشد و او گفته بود: «دوستتر میدارم کتابم سرِ حال بیاورد مخاطب را یعنی بعدِ خواندنِ کتاب بلند شود و برود بدود تو خیابان... »
حتما آدمهای زیادی بعد خواندن کتابهایش بلند شدند و دویدهاند چون کار کلمه همین است؛ جان دادن به روح خسته آدمها. حالا به حرمت همان کلمات،
از خدا میخواهیم دوباره رضا امیرخانیِ عاشق پرواز بر فراز دماوند را به آغوش خانواده و ایرانِ عزیزش برگرداند تا او باز هم برای ما و فرزندانمان از امید، از رویاهای ما، رویاهایی که محقق نشد و آرزوهایی که به آنها رسیدیم و نرسیدیم، بنویسد. امیدواریم رضا امیرخانی از روی تخت بلند شود و بنویسد تا باز هم کلماتش جان دهد به تنهای خسته این سرزمین.




نظر شما