نه فقط سال۲۰۱۷ که «ترامپ» کارش را به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده آغاز کرد؛ بلکه حتی همین امروز که تازهترین نمایشش را در ونزوئلا به پایان برده، خیلیها در آمریکا و شاید در جهان، اگر او را آدم خوبی ندانند، دستِکم رئیس جمهور عملگرایی میدانند که به خاطر منافع کشورش دست به هر کاری میزند. ترامپ خلاف قوانین و روابط بینالمللی و خلافعرف دیپلماسی، حکمرانی و سیاست عمل میکند، به آسانی و خیلی هم زیاد دروغ میگوید، مثل سرکرده باندهای خلافکار، خیانت، آدمربایی و آدمکشی میکند، موازین اخلاقی برایش به اندازه کشک ارزش دارد و در برقرار کردن روابط خاص با آدمهای خاص شهره عام و خاص است؛ با وجود این و به اعتراف برخی اندیشمندان، حداقل ۷۰ یا۸۰ میلیون آمریکایی او را تحسین کرده و حتی قهرمان میدانند! عده نامعلومی هم با وجود اطلاع از شخصیت ترامپ، در مجموع به او نمره قبولی میدهند و از حیث اخلاقی سرزنشش نمیکنند!
خوددرمانی اخلاقی
برای دانستن دلایل این محبوبیت عجیب و غریب میشود نگاهی انداخت به مطلب «چرا خیلی از مردم فکر میکنند ترامپ آدم خوبی است؟» به قلم «دیوید بروکس» که ۶ ماه پیش در وبسایت «آتلانتیک» منتشر شده بود. دیوید بروکس که نویسنده، روزنامهنگار و مفسر سیاسی و فرهنگی آمریکایی است در مقالهاش اعتراف میکند که آمریکاییها یا علاقهمندان به ترامپ در هرجای جهان برای یافتن دلایل محبوبیت او به جای اینکه روی رفتار و منشش متمرکز شوند باید به خودشان و طرز تفکرشان به دقت نگاه کنند. یعنی ببینند چه چیزی آنها را به این بیحسی اخلاقی و سِرشدن رسانده که فهرست بلند بالای خلافها و بیاخلاقیهای رئیسجمهورشان نمیتواند آنها را تکان دهد؟
«بروکس» معتقد است نه فقط جمهوریخواهان؛ بلکه میلیونها طرفدار دیگر ترامپ از حیث فرهنگی به جایی رسیدهاند که دیگر قادر به قضاوت اخلاقی نیستند. فرهنگ خاص آمریکایی در همه این سالها مردم را به جایی رسانده که حتی در مسائل ساده و آشکار انگار قادر به تشخیص خوب و بد نیستند. او مثال میزند: «در جوامع قدیم، بهخصوص بعد از اینکه یهودیت، مسیحیت و اسلام معیارهای تعالی انسانی را تغییر دادند و ارزش بیشتری برای شفقت و فروتنی قائل شدند بازهم اغلب افراد اخلاق خود را انتخاب نمیکردند؛ بلکه یک نظم اخلاقی اساسی در جامعه وجود داشت. آنها هدف زندگی فردی خود را هم انتخاب نمیکردند و این مهم، در خیر جامعه آنها نهفته بود یعنی خدمت به جامعه در نقشی خاص، انتقال شیوه زندگی خود و اطاعت از قوانین الهی... بعدها جنگهای مذهبی قرن هفدهم درگرفت و رودخانههای خونینی که به راه افتاد سبب سرخوردگی خیلیها از دین و اخلاق و ارزشگذاریهای اخلاقی شد... روشنفکران گفتند ما نمیتوانیم به کشتن یکدیگر بر سر اینکه اخلاق چه کسی درست است، ادامه دهیم. بیایید اخلاق را خصوصی کنیم. مردم میتوانند ارزشهای خودشان را داشته باشند و ما یاد خواهیم گرفت که با آن تنوع زندگی کنیم... این عصر روشنگری اولویت جامعه را از بین برد و آن را با اولویت فرد خودمختار جایگزین کرد...».
اما در طول ۶۰ سال گذشته با ظهور فردگرایی افراطی، نسبیگرایی اخلاقی رخ داده و یک خلأ اخلاقی ایجاد شده است. اگر فردگرایی افراطی و فقدان اخلاق را بیماری تلقی کنیم، ما انسانهای بیمار طی این سالها به خوددرمانی رو آوردهایم یعنی سعی کردهایم بیاخلاقی جمعی را با خودشیفتگی، تعصب و اقتدارگرایی درمان کنیم!
هر کاری دلت میخواهد، بکن
امروز در جهانی زندگی میکنیم که در آن بسیاری یا حتی اکثر مردم، دیگر این حس را ندارند که یک نظم اخلاقی دائمی در جهان وجود دارد. میراث اخلاقی گذشتگانمان را هم انگار طی این سالها از بین بردهایم و چیز چندانی از آن به دستمان نرسیده است. آنچه مانده فقط در قالب کلمات و اصطلاحاتی مثل «فضیلت اخلاقی» است، بدون اینکه بدانیم واقعاً در زندگی امروزی چه چیزی فضیلت اخلاقی محسوب میشود، اصلاً هدف در زندگی امروزی چیست و فضیلت را در رفتار چه کسانی میتوان یافت؟ آن هم در وضعیتی که مثلاً پرونده فساد اخلاقی کسی مثل «جفری اپستین» افشا میشود و شما میبینید نام اغلب مشاهیر، نخبگان، شخصیتهای علمی، فرهنگی و سیاسی و حتی رئیس جمهور کشورتان در فهرست متهمان ارتباط با «اپستین» به چشم میخورد!
یکی از مشکلات زندگی در جامعهای بدون نظم اخلاقی مشترک این است که ما هیچ راهی برای حل و فصل اختلافات نداریم. ما هیچ استاندارد عینی نداریم که با آن مشخص کنیم یک دیدگاه درست است و دیدگاه دیگر اشتباه.
در دهه۱۹۸۰، فیلسوفی به نام «آلن بلوم» کتابی نوشت و استدلال کرد که در جهانی بدون معیارهای اخلاقی، مردم صرفاً به نسبیگرایان اخلاقی بیروح تبدیل میشوند: «تو هر کاری که دلت میخواهد بکن. من هم هر کاری که دلم بخواهد میکنم. هیچکدام از اینها خیلی مهم نیست»!
امروزه ما در جامعهای تکهتکه زندگی میکنیم که از افرادی تشکیل شده است که هیچ درکی از خیر عمومی ندارند، هیچ راهی برای گرد هم آمدن برای دنبال کردن یک خیر عمومی ندارند، هیچ راهی برای متقاعد کردن یکدیگر در مورد اینکه خیر عمومی چیست، ندارند و درواقع اکثر ما معتقدیم خیر عمومی وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد!
خودِ شگفتانگیز من
در این وضعیت ترامپ از راه میرسد، کسی که حتی سعی نمیکند به زبان اخلاق صحبت کند. وقتی او افراد فاسد و پشیمان را عفو میکند، اصلاً متوجه نیست و یا برایش مهم نیست که دارد باقیمانده هنجارهای اخلاقی جامعه را تضعیف میکند. ترامپ جوری صحبت میکند که فقط انسانهای خیلی امروزی و خیلی نسبیگرا آن را درک میکنند! زبان ترجیح: «من میخواهم»، زبان قدرت: «من اهرم فشار را دارم»... ترامپ خود را در یک نقش اجتماعی قرار نمیدهد. او سعی نمیکند مطابق با استانداردهای تعالی رفتار عمل کند و فقط این برایش مهم است که بتواند از فلان حرف، عمل و رفتار برای رسیدن به خواستههایش استفاده کند. ترامپ دوست ندارد رفتار و شخصیتش توسط نهادهایی که او را به قدرت رساندهاند شکل بگیرد، در عوض به دنبال استفاده از آن نهادها به عنوان صحنهای برای اجرا و برای نمایش «خود شگفتانگیز»اش است!
با این حساب بسیاری از مردم ترامپ را از نظر اخلاقی منفور نمیدانند. او فقط یک نسخه اغراقآمیز از آن نوع شخصیتی است که جامعه مدرن برای خلق آن طراحی شده است. حتی دموکراتهایی هم که ساز مخالفت با او را میزنند اگر ترامپ در تیمشان بود، بیشترشان او را دوست داشتند!
طبق نوشته «بروکس» ترامپ و ترامپیسم مشکل و مسئله اصلی نیستند؛ بلکه نمادی از فروپاشی اخلاقی جوامع هستند و راهحلی هم که فعلاً میتوان برای مردم آمریکا و یا علاقهمندان به ترامپیسم ارائه داد این است که: «احتمالاً باید فرهنگ را از نو تنظیم کنیم تا مردم بیشتر مایل باشند بخشی از آزادی و استقلال خود را به خاطر جامعه بزرگتر فدا کنند. ما باید به نسلهای آینده به اندازه آموزشهای فنی و حرفهای، آموزش اخلاقی ارائه دهیم».



نظر شما