برای ما، هفته از سهشنبهشب شروع میشود؛ از همان وقتی که عطر دارچین و هل توی فکر و خیالمان میپیچد. آخر، چهارشنبهها روز قرار ماست. روزی که صبحش با همه صبحهای دیگر فرق دارد و انگار یک نخ نامرئی از شهر کوچک ما، گز برخوار، تا آن گنبد طلایی در مشهد کشیده میشود. هوا بوی چای میگیرد و یک جور دلتنگی خوب و شیرین ته دلمان را قلقلک میدهد.
چهارشنبهها برای بیشتر ایرانیان اسمش «چهارشنبه امام رضایی» است. چهارشنبه ما هم امام رضایی است، اما از آنهایی که بوی چای تازهدم و صدای خنده بچهها را دارد. این، مدلِ سلامِ ما به آقاست؛ قراری که خودمان با حضرت گذاشتهایم. قرار ما هر هفته، جلو در مسجد است؛ با یک میز فلزی ساده که یکی از پایههایش کمی لق میزند و یک سماور که از حاج آقای مسجدی امانت گرفتهایم و نفسش همیشه گرم است.
خادمهای کوچک آقای مهربانی
آستینها را بالا میزنیم. کارها بین همه تقسیم شده است. یکی از دخترها، استکانهای کوچک کمر باریک را با وسواس توی سینی استیل میچیند؛ آنقدر تمیزشان میکند که عکس لبخندش در آنها پیدا میشود. یکی دیگر از پسرها حواسش به قندان است که خالی نماند. من هم مسئول چای ریختن هستم. سختترین کار همین است. باید جوری بریزم که نه کم باشد نه زیاد، نه لبسوز باشد نه سرد. باید طوری باشد که وقتی به دست یک پدر خسته از کار یا یک مادر مانده از بار زندگی میدهی، لبخند روی لبشان بنشیند.
میز ما چیز زیادی ندارد. یک عکس مقوایی از حرم مطهر امام رضا(ع) که خودمان به گوشه دیوار پشت سرمان چسباندهایم، تمام دارایی ماست. اما وقتی آفتاب عصر روی طلاکاریهای عکس میافتد، حس میکنم خودِ خورشید از صحن آقا به ما سر زده است. بچهها چوبپرهای سبز دستشان میگیرند. نمیدانم این را از کجا یاد گرفتهایم، اما حس میکنیم اینطوری شبیه خادمهای واقعی حرم میشویم؛ خادمهایی که از دور، به آقا سلام میدهند.
هر ماشینی که میایستد، هر عابری که جلو میآید و استکانی برمیدارد و میگوید «قبول باشه بچهها»، دلمان یکجوری میشود. انگار قلبمان بزرگتر میشود. با همان پول توجیبیهای اندکی که روی هم گذاشتهایم، فقط توانستهایم چای و قند بخریم؛ اما وقتی یک «قبول باشه» از ته دل میشنویم، حس میکنیم با ارزشترین چیز دنیا را بدست آوردهایم. آن موقع است که میفهمیم عشق امام رضا(ع) حساب و کتابش با پول نیست؛ با دل است.
نمکی برای رسیدن جواب
چند وقت پیش، وقتی داشتیم چایها را به دست مردم میدادیم، یکی از بچهها آهسته گفت: «کاش چای ما بوی حرم را میداد». آن جمله در سرم پیچید و رهایم نکرد. راست میگفت. سفره کوچک ما همه چیز داشت جز یک نشانه، یک چیزی که واقعاً ایستگاه ما را به خودِ مشهد وصل کند. ما نمیخواستیم طعم چای را عوض کنیم؛ میخواستیم حس و حال نذرمان را کامل کنیم. همان شب بود که جوابش را پیدا کردم. به بچهها گفتم: «ما به نمک متبرک حرم مطهر احتیاج داریم».
نمک، نه به عنوان چاشنی، که به عنوان امضای آقا پای سفره کوچکمان. میخواستیم وقتی کسی استکان چای را به دست میگیرد، یک بسته کوچک از برکت حرم مطهر را هم به او هدیه بدهیم. یک هدیه که بیصدا برایش قصه بگوید؛ قصه ارادتی که ریشهاش در خاک خراسان بوده و از دلهای ما در گز برخوار جوانه زده است. میخواستیم آن نمک، پیغامرسان ما باشد؛ پیغامی به همه و از همه مهمتر به خود آقای خوبمان که: ما از همین راه دور، با همین بضاعت کم، دلمان در صحن و سرای شما پر میزند. این شد که یکی از باباها را فرستادیم خراسان، مشهد، خانه امام رضا(ع) تا نذری ما را برساند و نمک متبرک را به نشانهاش برگرداند.
حالا چهارشنبههای ما بوی انتظار میدهد. ما هر هفته از همینجا زائر میشویم و سلامهایمان را روانه صحن و سرای شما میکنیم و حالا منتظر جوابیم. منتظر آن نمک متبرک؛ ذرهای که برای ما، مهر تأیید شماست. نشانی از اینکه صدای ما از این راه دور به گوشتان رسیده و نگاه پر مهرتان، این سفره کوچک را دیده است. وقتی به دستمان برسد، ایستگاه ما بزرگتر نمیشود، این قلب ماست که وسعت میگیرد. آن روز، انگار تکهای از مشهد به میهمانی ما آمده تا بگوید زیارتتان قبول و آن لحظه، دیگر فقط ما نیستیم که به یاد شما چای میریزیم؛ انگار خودتان هم کنار سماورمان ایستادهاید و به کار دستهای کوچکمان لبخند میزنید.





نظر شما