قصه سریال «گل سنگ» اگرچه با مرگ شخصیتی غایب آغاز میشود، با مرگ یکی از شخصیتهای اصلی ادامه مییابد و با مرگ یکی از شخصیتهای فرعی به پایان میرسد، اما هر یک از این مرگها کارکرد و معنایی متفاوت در پیشبرد روایت دارند و لایههای تازهای از جهان داستان را آشکار میکنند.
این سریال نمایش خانگی دوشنبه گذشته پس از پخش ۱۰ قسمت به پایان رسید. مینیسریالی که با تکیه بر یک درام رازآلود و پرالتهاب، از همان قسمتهای نخست توانست مخاطب را با خود همراه کند اما نتواست در پایان، تماشاگران را راضی نگه دارد. ماجرا با یک قتل آغاز میشود و با باز شدن پای یک خانواده ظاهراً آرام و خوشبخت به خانهای پر از راز و آشوب، اتفاقاتی هولناک و پیشبینیناپذیر رقم میخورد.
ابراهیم ایرجزاد که با فیلم «عنکبوت» درباره قتلهای زنجیرهای سعید حنایی بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت و با «شوهر ستاره» جایگاه خود را تثبیت کرد، در نخستین تجربه سریالسازیاش سراغ موضوعی حساس و جنجالی رفته است؛ قتلهای خانوادگی که در امنترین فضای ممکن، یعنی خانه، رخ میدهند.
از آرامش ظاهری تا فروپاشی تدریجی
ایرجزاد در این سریال همان ویژگیهایی را به نمایش میگذارد که پیشتر در آثار سینماییاش دیده بودیم؛ علاقه به درامهای ملتهب، شخصیتهای خاکستری و موقعیتهایی که آرامش ظاهری زندگی روزمره را به بحرانی عمیق تبدیل میکنند. «گل سنگ» نیز از همین الگو پیروی میکند و در قسمتهای ابتدایی با ضرباهنگ مناسب، افشای تدریجی اطلاعات و خلق گرههای متعدد داستانی، مخاطب را درگیر خود نگه میدارد.
یکی از مهمترین نقاط قوت سریال، فضاسازی و ترسیم خانوادهای از طبقه متوسط شهری است. خانوادهای که در ظاهر تفاوت چندانی با بسیاری از خانوادههای امروز ندارد اما به تدریج رازها و پنهانکاریهایی از دل آن بیرون میآید که مسیر روایت را به سمت یک درام جنایی و رازآلود سوق میدهد. ایرجزاد به خوبی از تضاد میان ظاهر آرام و باطن متلاطم این خانواده بهره میبرد و موفق میشود تعلیق را در بخش عمدهای از سریال حفظ کند.
فیلمنامهای پر از گره و غافلگیری
فیلمنامه در نیمه نخست اثر با چینش درست اطلاعات و ایجاد سوءظن میان شخصیتها، کشش قابل توجهی ایجاد میکند. هر قسمت گره تازهای به داستان اضافه میکند و مخاطب را یک قدم به کشف حقیقت نزدیکتر میسازد. همچنین حذف یا جابهجایی برخی شخصیتهای مهم نشان میدهد نویسندگان در پایان هر قسمت به دنبال خلق غافلگیری و ایجاد اشتیاق برای تماشای ادامه داستان بودهاند اما رها شدن برخی گره ها یا بازشدن ساده گره اصلی داستان، مخاطبان را از تماشای اختتامیهای بیادماندنی ناامید کرد.
در بخش بازیگری نیز سریال عملکرد موفقی دارد. مهدی حسینینیا در نقش «ایرج» یکی از بهترین بازیهای سالهای اخیر خود را ارائه میدهد و به خوبی دوگانگیهای شخصیتی این کاراکتر را به نمایش میگذارد. مهتاب کرامتی نیز با وجود آنکه از نیمه سریال از جریان اصلی روایت حذف میشود، همچنان یکی از شخصیتهای کلیدی داستان باقی میماند و تنشها و آشفتگیهای روانی «محبوبه» را باورپذیر به تصویر میکشد. مهدی قربانی و فاطمه مسعودی نیز در نقش «پرهام» و «پروانه» فرزندان خانواده، به شکلی باورپذیر از پس نقشهایشان به عنوان دو جوان امروزی برآمدهاند. در میان نقشهای مکمل هم امیر نوروزی و علیرضا ثانیفر حضوری مؤثر دارند و شخصیتهایی فراتر از تیپهای مرسوم خلق میکنند. الناز ملک نیز در نقش «مهناز»؛ زنی تشنه محبت و توجه که رفتارهایی هیجانی و عصبی دارد، توانسته تصویری قابل باور از این شخصیت ارائه دهد.

خردهروایتهایی که نیمهکاره میمانند
با این حال «گل سنگ» خالی از ضعف نیست؛ ضعفهایی که بیش از هر چیز در فیلمنامه خود را نشان میدهند. هرچند سریال در ایجاد گره و حادثه موفق عمل میکند اما در گرهگشایی همیشه به همان اندازه دقیق نیست. برخی خردهروایتها که در طول داستان با اهمیت معرفی میشوند، یا به سرانجام روشنی نمیرسند یا تأثیر مورد انتظار را بر کلیت روایت نمیگذارند. در نتیجه بخشی از سرمایهگذاری احساسی مخاطب روی برخی شخصیتها و خطوط داستانی بیپاسخ میماند.
مشکل دیگر به تعدد خطوط روایی بازمیگردد. سریال گاهی آنقدر مشتاق افزودن رازها و بحرانهای تازه است که فرصت کافی برای پرداخت عمیق برخی روابط و انگیزههای شخصیتها پیدا نمیکند. به همین دلیل در بخشهایی از داستان، بعضی رفتارها بیشتر در خدمت پیشبرد قصه هستند تا برآمده از منطق درونی شخصیتها.
«گل سنگ» در مجموع سریالی است که بیش از ظرافتهای روایی، بر تنش، تعلیق و غافلگیری تکیه دارد؛ رویکردی که در بسیاری از لحظات جواب میدهد و مخاطب را همراه نگه میداشت اما پایان بندی عجولانه کارگردان، پاداش خوبی برای این همراهی نبود. وجود برخی کاستیهای فیلمنامه و رها شدن تعدادی از خردهروایتها، باعث شد تا این اثر که شروع بسیار خوبی داشت، با یک پایان بندی شتاب زده جمع شود. سریالی که می توانست یکی از درامهای قابل توجه سالهای اخیر شبکه نمایش خانگی باشد.
ابراهیم ایرجزاد این بار در قالب یک مینی سریال نمایش خانگی، همان دغدغههای همیشگی خود درباره خانواده، رازهای پنهان و فروپاشی تدریجی روابط انسانی را دنبال میکرد با این تفاوت که اینبار، برخلاف برخی آثار تلخ این فیلمساز، پایان خوشی دارد و «هپی اند» است.





نظر شما