تحولات منطقه

در بزم عاشقانه انس با حضرت حق، آن‌هایی مقرب‌تر هستند که «والسابقون السابقون» باشند، حال این سبقت گرفتن از دیگران گاهی در کمک به والدین است، گاهی در کمک به مستضعفان جامعه و گاهی در سبقت گرفتن برای جهاد در راه خدا و شهیدی که نظر به وجه الله دارد.

از شوق خدمت به والدین تا سبقت در جهاد فی سبیل‌الله
زمان مطالعه: ۸ دقیقه

در بزم عاشقانه انس با حضرت حق، آن‌هایی مقرب‌تر هستند که «والسابقون السابقون» باشند، حال این سبقت گرفتن از دیگران گاهی در کمک به والدین است، گاهی در کمک به مستضعفان جامعه و گاهی در سبقت گرفتن برای جهاد در راه خدا و شهیدی که نظر به وجه الله دارد، ماندن پس از شهادت امام خود را عار می‌داند و بی‌تاب‌تر از همیشه برای گرفتن انتقام از دشمنان خدا، بیش از گذشته به دنبال جلوداری و علم‌داری در صراط توحیدی ولایت است.
قصه‌های عشاق اباعبدالله(ع) که عاشقانی متصل به سرچشمه هستی بودند، هر کدام رنگ و بوی خودشان را دارد. این بار به سراغ شهید مرتضی ترابی رفتیم که زاده شهر قُهِستان خراسان جنوبی است و روز تولد ۴۰ سالگی‌اش، روز تشییع و تدفین پیکر مطهرش شد. او که متولد سوم فروردین ۱۳۶۵ بود، در ۲۲ سالگی با همسرش که از اقوام دور پدری‌اش بود، ازدواج کرد و حاصل زندگی ۱۸ ساله‌اش، سه پسر به نام‌های ابوالفضل، بنیامین و مصطفی است.
برای شنیدن در مورد این پاسدار جانفدای وطن، به سراغ همسرش ام‌البنین حرمتی رفتیم. او درباره آشنایی و ازدواجش با شهید مرتضی ترابی می‌گوید: پدر همسرم با پدرم، پسرعمه و پسر دایی هستند و آشنایی فامیلی داشتیم. زمانی که نوجوان بودم، با خواهر شوهرم در یک مدرسه درس می‌خواندم و بیشتر از یک فامیل دور با هم رفت و آمد داشتیم. سپس خانواده آقا مرتضی پیشنهاد دادند. این پیشنهاد موجب شد فروردین سال ۱۳۸۷ به صورت سنتی ازدواج کنیم.
همسر شهید ترابی درباره ویژگی‌های اخلاقی شاخص همسرش بیان می‌کند: آقا مرتضی از نظر اخلاقی با همه خانواده خیلی مهربان و خوش‌برخورد بود. پس از ازدواج نسبت به سایر خواهران و برادرانش بیشتر به پدر و مادرشان سر می‌زد و اگر کاری داشتند، به آن‌ها کمک می‌کرد. وقتی برای مرخصی به روستا می‌آمد، حتماً باید به منزل پدر و مادرش می‌رفت. احترام ویژه‌ای برای آن‌ها قائل بود. یک بار با پدر و مادر همسرم به کربلا رفتیم. در این سفر، آقا مرتضی مادرش را با ویلچر به زیارت می‌برد و اگر بقیه می‌خواستند به بازار بروند، می‌گفت: «نه، مامان در بازار اذیت می‌شود. من او را می‎برم». به همین خاطر شهادت همسرم برای پدر و مادرش خیلی سخت‌تر است.
حرمتی با اشاره به اینکه آقا مرتضی رابطه خیلی صمیمی و خوبی با خانواده‌اش داشت، می‌افزاید: همسرم در کارهای فنی سررشته داشت و خواهرانش اگر وسیله‌ای در منزلشان خراب می‌شد، از او کمک می‌خواستند تا آن را برایشان تعمیر کند. آقا مرتضی هم از هیچ کمکی دریغ نمی‌کرد و خودش را به آن‌ها می‌رساند. در خانه خودمان هم آقا مرتضی خیلی به من کمک می‌کرد. به خاطر اینکه یک سال در آموزش و پرورش آشپزی کرده بود، اگر میهمان داشتیم، کنار من در آشپزی کمک می‌کرد.

علم‌داری که بی‌دست شد

او درباره ترک نشدن نماز اول وقت همسر شهیدش و تأکید این موضوع به بچه‌هایش، می‌گوید و یادآور می‌شود: همسرم در مراسم‌های محرم از علم‌بندان تا موکب‌داری و بقیه کارها همیشه پای کار هیئت امام حسین(ع) بود و ارادت خاصی به حضرت ابوالفضل(ع) داشت. در مراسم‌ علم‌بندان روستایمان در ماه محرم تا زمانی که پدر همسرم توان داشت، او علم‌داری می‌کرد و از آن به بعد همسرم علم‌دار شده بود. برای این کار هر جا که بود، خودش را می‌رساند تا در این آیین حسینی شرکت کند.
همسر آقا مرتضی درباره اسم‌گذاری برای نخستین فرزندشان می‌گوید: به مناسبت اینکه اسم من ام‌البنین است، همسرم اسم پسر اولمان را ابوالفضل گذاشت. البته این ارادت در زمان شهادت نیز در او نمایان شد. زمانی که پیکر آقا مرتضی را آوردند، متوجه شدم دستانش مانند علم‌دار کربلا قطع شده است.
حرمتی درباره کمک‌هایی که همسرش و دوستان او به مستضعفان می‌کردند، بیان می‌کند: همسرم و همکارانش بعدازظهرها که زمان استراحتشان بود، به منزل خانواده‌های مستضعف روستا می‌رفتند و هر کاری از دستشان برمی‌آمد، در زمینه تعمیر منازل و اسباب زندگی آن‌ها انجام می‌دادند.
او با بیان اینکه هر وقت از سپاه با آقا مرتضی تماس می‌گرفتند و به حضورش در محل کار نیاز بود، بدون هیچ حرفی می‌رفت، عنوان می‌کند: با آغاز جنگ رمضان هم، زمانی که در مسجد مشغول خدمت بود، از همان‌جا به محل کارش رفت. با من تماس گرفت و گفت: «من از همین جا به سر کار می‌روم. جنگ شروع شده است. شاید به خاطر این اتفاقات جابه‌جا شوم و جای دیگری بروم».

«ما باید انتقام خون آقا را از دشمن بگیریم»

همسر شهید ترابی می‌افزاید: پس از آن، آقا مرتضی برای مرخصی به خانه آمد و همان سه روز در کارهای خانه‌تکانی نوروز کمکم کرد. هنوز از زمان مرخصی‌اش مانده بود که گفت: «اگر شما ناراحت نمی‌شوید، پیام بدهم تا اگر گروهی می‌خواهند بروند، با آن‌ها برگردم». من هم دلیلی برای مخالفت ندیدم و گفتم: «اگر خودت دوست داری، دلیلی برای مخالفت ندارم. ان‌شاءالله بروی و سریع برگردی». به ویژه پس از آنکه فیلم‌های شهادت شهدای دانش‌آموز میناب را دیده بود، ماندن در خانه برایش خیلی سخت شد و ‌گفت: «اگر اینجا بمانم، بیشتر اذیت می‌شوم. دوست دارم سر کارم بروم». اجباری برای حضور در آن مأموریت که منجر به شهادتش شد، نداشت؛ چون هنوز زمان مرخصی‌اش تمام نشده بود و خودش داوطلبانه برای حضور در مأموریت اعلام آمادگی کرده بود. وقتی رفت، به او گفتند: «یک نفر اضافه است و شما می‌توانی برگردی چون زمان موظفی‌ات را بوده‌ای»؛ اما آقا مرتضی گفته بود: «نه، من هستم. اگر کس دیگری می‌خواهد برود، آن نفر برود».
حرمتی درباره ارادت آقا مرتضی به رهبر شهید انقلاب می‌گوید: زمانی که خبر شهادت رهبر شهید انقلاب به ما رسید، آقا مرتضی در مأموریت بود. وقتی برای مرخصی به خانه آمد، شب‌های قدر بود. می‌گفت: «دوست دارم برای آقا گریه کنم». خیلی به آقای شهید ارادت داشت. وقتی در منزل تلویزیون نگاه می‌کرد و برنامه‌ای برای رهبر شهید انقلاب نشان می‌داد، ناخودآگاه اشک‌هایش سرازیر می‌شد. در همان روزهایی که برای مرخصی به خانه آمده بود، گفت: «ما باید انتقام خون آقا را از دشمن بگیریم» و به همین خاطر هم در خانه ماندگار نشد. شب‌های قدر که تمام شد، دوباره به میدان جنگ برگشت. وقتی آخرین بار تلفنی با او صحبت کردم، به من گفت: «ان‌شاءالله انتقام خون آقا را می‌گیریم».

آخرین زیارت امام رضا(ع) با پیکری خونین

او درباره آخرین اشتیاق همسر شهیدش نسبت به زیارت امام رضا(ع) اظهار می‌کند: آقا مرتضی آخرین باری که برای مرخصی به خانه آمده بود، گفت: «بیایید برای زیارت به مشهد برویم و برگردیم»؛ اما من گفتم: «الان موقعیت جنگی و ماه رمضان است. ان‌شاءالله وقتی برگشتید و جنگ تمام شد، به مشهد می‌رویم». لحظات آخری که آقا مرتضی در خانه بود و می‌خواست برود، من سرم درد می‌کرد. به همین خاطر همسرم پیشانی‌ام را با روغن ماساژ داد و پارچه‌ای را به سرم بست. گفت: «شما استراحت کن، بلند نشو، من می‌خواهم بروم». من فکر می‌کردم صبح روز بعد می‌رود. او گفت: «امشب می‌رویم؛ اما مشخص نیست چه ساعتی راه بیفتیم». آن روز با یک لحن و صدای خاصی به من گفت: «کاری نداری؟ من دارم می‌روم» که انگار این آخرین خداحافظی است. آن لحظه دلم ریخت. از زیر قرآن ردش کردم و به پسر بزرگم هم گفتم پشت سر بابا آب بریز. وقتی به من گفتند پیکر همسرم را می‌خواهند برای زیارت به مشهد ببرند، خیلی خوشحال شدم و گفتم خوش به سعادتش، به زیارتی که دنبالش بود، رسید.
همسر آقا مرتضی در پاسخ به این پرسش که آیا همسرتان در خانه در مورد شهادت صحبت می‌کرد، عنوان می‌کند: در زمان جنگ ۱۲ روزه برای آقا مرتضی اتفاقی افتاد؛ اما به خیر گذشت. به همین خاطر هر وقت آن موضوع را تعریف می‌کرد، می‌گفت: «من لیاقت نداشتم شهید شوم». در همان اتفاق چند نفر از همکارانش شهید شده بودند. یک بار هم با دوستانش در منزل درباره شهید شدن شوخی می‌کرد؛ اما در همین اندازه بود و هیچ گاه بیشتر از این حرفش را نزده بود.
حرمتی درباره اینکه چگونه از شهادت همسرش با خبر شده نیز می‌گوید: عصر ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ به امام جمعه شهرمان و برادران همسرم خبر شهادت آقا مرتضی را دادند؛ اما به من گفتند آقا مرتضی زخمی شده است. بعد از آن خیلی تلاش کردم تا با همکارانش تماس بگیرم؛ اما کسی جوابم را نمی‌داد. در نهایت یکی از همکارانش به من تلفن زد و گفت: «آقا مرتضی حالش خوب است، نگران نباشید، فقط نمی‌تواند با شما تماس بگیرد». با این تلفن خاطرم جمع شد که اتفاقی برایش رخ نداده؛ اما با این فکر که همسرم در موقعیت بدی قرار دارد که نمی‌تواند تماس بگیرد، آن شب تا صبح برای آقا مرتضی سوره حمد ‌خواندم.
او ادامه می‌دهد: صبح روز عید داشتم برای رفتن به نماز عید فطر آماده می‌شدم که زنگ خانه به صدا در آمد. در را که باز کردم و دیدم خواهران و همسران برادرانم گریه می‌کنند، مطمئن شدم آقا مرتضی شهید شده است. آقا مرتضی بعد از خواندن نماز ظهر و عصر به شهادت رسیده بود. آن گونه که دوستان همسرم می‌گویند، آن روز آقا مرتضی غسل شهادت کرده و هنگام شهادت حوله و موهایش خیس بود.

وقتی روز تولد و تدفین یکی می‌شود

همسر شهید ترابی خاطرنشان می‌کند: روزی که آقا مرتضی را برای تشییع و تدفین به زادگاهش قُهستان آوردند، مصادف با روز تولدش؛ یعنی سوم فروردین بود. دقیقاً در روز تولد ۴۰ سالگی‌اش در زادگاهش به خاک سپرده شد. این برای من یک پیام داشت؛ خداوند دارد نشان می‌دهد همان‌طور که آقا مرتضی را به این دنیا آورد، همان‌طور هم زمانی که خواست، از دنیا برد.
حرمتی با بیان اینکه بهترین شانس زندگی‌ام این بود که همسر خوبی داشتم، اظهار می‌کند: اینکه آقا مرتضی شهید شده، برای من یک دلگرمی و آرامش است؛ چون اگر همسرم با تصادف یا سکته یا یک اتفاق دیگر به غیر از شهادت از دنیا می‌رفت، برایم سخت و سنگین بود؛ اما اکنون من و بچه‌ها آرام هستیم؛ به خاطر اینکه همسرم به شهادت رسیده است. خداوند در قرآن می‌فرماید: «شهدا زنده هستند و نزد پروردگار خویش روزی می‌خورند». بعد از شهادتش حضورش را در خانه احساس می‌کنم. به خوابم هم آمده و در مورد مسائلی مرا راهنمایی کرده است. همان‌طور که شهید سلیمانی گفته بود: «باید شهید زندگی کنید تا شهید شوید»، همسرم هم همین گونه بود و مانند شهدا زندگی ‌کرد.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha