وقتی کشورهای عضو بریکس در سالهای اخیر درهای این گروه را به روی اعضای جدید باز کردند، یک پرسش جدی در برابر آنها قرار گرفت: آیا قرار است بریکس به یک نسخه شرقی از نهادهای قدرت غربی تبدیل شود یا مسیر متفاوتی را دنبال کند؟ تیموفی بوردچف، تحلیلگر باشگاه والدای روسیه، در یادداشتی معتقد است بزرگترین اشتباه بریکس این خواهد بود که بخواهد جای گروه هفت، ناتو یا دیگر ساختارهای تحت رهبری غرب را بگیرد. به باور او، ارزش واقعی این گروه نه در ساختن یک بلوک جدید قدرت، بلکه در ارائه الگویی متفاوت از همکاری جهانی است؛ الگویی که به جای سلطه، بر توسعه بنا شده باشد.
تاریخ نشان میدهد بسیاری از سازمانهای بزرگ جهانی از دل رقابتهای قدرت شکل گرفتهاند. برخی محصول جنگها بودهاند، برخی برای حفظ دستاوردهای نظامی و سیاسی کشورهایی خاص ایجاد شدهاند و برخی دیگر ابزاری برای هماهنگی میان گروهی معدود از دولتها بودهاند. اما بریکس داستان متفاوتی دارد. این گروه نه پس از یک پیروزی نظامی شکل گرفت، نه برای تثبیت یک امپراتوری و نه برای ایجاد یک جبهه نظامی در برابر دشمنی مشخص.
همین تفاوت میتواند مهمترین مزیت بریکس باشد؛ اما در عین حال بزرگترین چالش آن نیز هست، زیرا یک سازمان بینالمللی زمانی قدرتمند میشود که بداند دقیقاً برای چه هدفی ساخته شده است. تجربه اروپا نمونه روشنی از این موضوع است. اتحادیه اروپا از خاکستر جنگ جهانی دوم متولد شد؛ زمانی که قدرتهای اروپایی پس از سالها جنگ و ویرانی دریافتند ادامه رقابت سنتی میان آنها تنها به تضعیف بیشترشان منجر خواهد شد. آنها بازارهای خود را به هم پیوند زدند، بخشی از نقش نظامی مستقل خود را به ناتو و در عمل به رهبری آمریکا سپردند و از این مسیر توانستند وزن سیاسی و اقتصادی خود را افزایش دهند. نتیجه این شد که اروپا توانست فراتر از توان تکتک کشورهایش در جهان اثرگذار شود.
اما همین تجربه یک هشدار هم دارد؛ سازمانها همیشه نمیتوانند از هدف اولیه خود فراتر بروند. اتحادیه اروپا هرچند در ایجاد همگرایی اقتصادی موفق بود، اما در تبدیل شدن به یک قدرت سیاسی یکپارچه با موانع بزرگی مواجه شد. آسهآن در جنوب شرق آسیا توانست از بسیاری از درگیریهای منطقهای جلوگیری کند، اما در برابر برخی بحرانهای بزرگ ژئوپلیتیک همچنان محدودیتهای جدی دارد. سازمان همکاری شانگهای نیز عمدتاً در چارچوب مأموریت اولیه خود، یعنی ایجاد ثبات منطقهای باقی مانده است.
در سوی دیگر، گروه هفت نمونهای از سازمانی است که از ابتدا برای هماهنگی قدرتهای بزرگ غربی در عرصه جهانی شکل گرفت. این گروه در دهه ۱۹۷۰، زمانی که نظم تحت رهبری غرب با چالشهایی تازه روبهرو شده بود، به وجود آمد. هدف آن هماهنگ کردن سیاستهای اقتصادی و سیاسی کشورهای اصلی غربی بود؛ چیزی که بهتدریج آن را به اتاق هماهنگی قدرتهای غربی تبدیل کرد.
اما جهان امروز دیگر همان جهان دهه ۱۹۷۰ نیست. رشد اقتصادی چین، افزایش نقش قدرتهای غیرغربی و تغییر موازنه جهانی سبب شده گروههایی مانند هفت کشور صنعتی دیگر نتوانند به تنهایی قواعد بازی را تعیین کنند. با این حال، بریکس نباید برای مقابله با این گروه، نسخه مشابهی بسازد.
به اعتقاد بوردچف، اگر بریکس تبدیل به یک بلوک بسته در برابر غرب شود، درواقع همان منطقی را تکرار خواهد کرد که سالها مورد انتقاد بسیاری از کشورهای جهان بوده است؛ یعنی تقسیم دنیا به اردوگاههای رقیب. بسیاری از کشورهای جهان جنوب نه به دنبال پیوستن به یک جنگ سرد تازه هستند و نه خواهان جایگزین کردن یک مرکز قدرت با مرکز قدرتی دیگر. آنها بیشتر از هر چیز به سرمایهگذاری، فناوری، زیرساخت و امکان انتخاب مسیر توسعه خود نیاز دارند.
به همین دلیل، آینده بریکس میتواند در حوزههایی مانند توسعه زیرساخت، امنیت انرژی و غذا، انتقال فناوری و ایجاد سازوکارهای مالی مستقلتر تعریف شود. این گروه اگر بتواند نشان دهد همکاری میان کشورها بدون دخالت سیاسی و بدون تحمیل الگوهای حکمرانی هم ممکن است، میتواند نفوذی فراتر از تعداد اعضای خود پیدا کند.
در نهایت، اعتبار بریکس نه با شعارهایی مانند «تغییر نظم جهانی» سنجیده خواهد شد، بلکه با نتایجی ملموس: آیا کارخانهای ساخته میشود؟ آیا برق به مناطق محروم میرسد؟ آیا اقتصاد کشورهای عضو مقاومتر میشود؟
بریکس اگر بخواهد تنها یک پرچم سیاسی جدید در برابر غرب باشد، احتمالاً به سرنوشت بسیاری از ائتلافهای قدرت دچار خواهد شد. اما اگر بتواند ثابت کند همکاری جهانی میتواند بدون سلطه و قیمومیت شکل بگیرد، شاید به یکی از نخستین نهادهایی تبدیل شود که نظم جهانی آینده را نه با قدرت نظامی، بلکه با توان توسعه تعریف میکند.



نظر شما