چهار ماه پس از آغاز رویارویی نظامی آمریکا و اسرائیل با ایران، وعده پیروزی سریع جای خود را به جنگی فرسایشی داده است؛ بحرانی که نه تهران را وادار به عقبنشینی کرده و نه واشنگتن را به مسیر خروج رسانده است.
از وعده «نابودی ایران» تا واقعیت یک جنگ بیپایان
در آغاز این رویارویی، هدف اعلامی واشنگتن روشن بود؛ استفاده از فشار نظامی برای تغییر رفتار ایران. اما اکنون، به جای یک پیروزی سریع، آمریکا با جنگی روبهرو است که هر روز ابعاد تازهای پیدا میکند و خروج از آن دشوارتر میشود. ما در حال مشاهده الگویی آشنا در سیاست خارجی آمریکا هستیم؛ الگویی که در ویتنام، عراق و افغانستان نیز دیده شد؛ آغاز یک عملیات با اهداف محدود و روشن، اما گرفتار شدن در شبکهای از پیامدهای سیاسی، امنیتی و انسانی.
بر اساس تحلیلی که میدل ایست آی درباره این بحران منتشر کرده، توافق آتشبس میان ایران و آمریکا که با میانجیگری پاکستان و قطر شکل گرفت، قرار بود بخشی از تنشها را کاهش دهد؛ توافقی که طبق این گزارش، حاکمیت ایران بر تنگه هرمز را به رسمیت میشناخت و اسرائیل را به توقف عملیات نظامی در لبنان متعهد میکرد.
اما این توافق برای دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو هزینه سیاسی داشت؛ چنانکه هر دو نفر در داخل با این انتقاد مواجه شدند که امتیاز زیادی دادهاند. نتیجه، بازگشت دوباره به مسیر نظامی بود؛ مسیری که پیشتر در غزه و لبنان نیز تجربه شده بود؛ زمانی که حذف رهبران و حملات گسترده نتوانست مخالفان را از بین ببرد، جنگ دوباره به گزینه اصلی تبدیل شد.
مشکل اصلی اینجاست که جنگها معمولاً با محاسبات سیاسی آغاز میشوند، اما با منطق میدان ادامه پیدا میکنند.
ایران چگونه هزینه جنگ را به آمریکا بازگرداند؟
راهبرد ترامپ بر این تصور استوار بود که فشار نظامی شدید میتواند تهران را مجبور به پذیرش خواستههای آمریکا درباره برنامه هستهای و نفوذ منطقهای کند. اما واکنش ایران نشان داد که طرف مقابل نیز ابزارهایی برای افزایش هزینهها دارد.
ایران از ابتدا هشدار داده بود که هر حمله جدید، نیروهای آمریکایی در منطقه را هدف قرار خواهد داد. در نتیجه، نزدیک به ۱۰۰ نظامی آمریکایی در دو هفته نخست درگیریها زخمی شدند؛ سه نظامی آمریکایی نیز در حملات به پایگاههای این کشور در عراق و اردن کشته شدند و چند بالگرد بلکهاوک در یک پایگاه هوایی اردن آسیب دیدند.
این تحولات یک پرسش اساسی را پیش روی واشنگتن گذاشته است؛ آیا آمریکا میتواند از حضور نظامی گسترده خود در خاورمیانه محافظت کند، در حالی که طرف مقابل با هزینه کمتر و ابزارهای نامتقارن مانند پهپادها و حملات پراکنده میتواند فشار ایجاد کند؟
«ولی نصر»، استاد ایرانی-آمریکایی و دیپلمات پیشین، در تحلیلی درباره این بحران، مسئله اصلی را نه یک اختلاف مقطعی، بلکه رقابت بر سر تغییر توازن قدرت در منطقه میداند.
به گفته نصر، ایران تلاش میکند آمریکا را به پذیرش نقش تهران در معادلات منطقهای، بهویژه درباره تنگه هرمز، وادار کند؛ در مقابل، واشنگتن امیدوار است فشار نظامی ایران را مجبور به عقبنشینی کند اما تجربه تاریخی نشان داده است که قدرت نظامی بهتنهایی نمیتواند نتیجه سیاسی مورد نظر را تضمین کند.
هرمز و بابالمندب؛ وقتی جنگ از مرزهای ایران عبور میکند
یکی از خطرناکترین پیامدهای این بحران، انتقال جنگ از خاک ایران به مسیرهای حیاتی اقتصاد جهانی است. تنگه هرمز، یکی از مهمترین گذرگاههای انرژی جهان، به مرکز اصلی فشار تبدیل شده است. اما دامنه بحران تنها به خلیج فارس محدود نمانده است.
با افزایش تنش میان حوثیهای یمن و عربستان سعودی، نگرانیها درباره امنیت بابالمندب، مسیر کلیدی تجارت دریایی در دریای سرخ، نیز افزایش یافته است.
این همان نقطهای است که سیاست فشار حداکثری میتواند نتیجهای برخلاف هدف اولیه داشته باشد؛ به جای منزوی کردن ایران، بحران را به کشورهای بیشتری گسترش دهد و هزینههای اقتصادی آن را به بازار جهانی منتقل کند. مقایسه این وضعیت با جنگ ویتنام، تنها یک تشبیه تاریخی نیست. در آن جنگ نیز تغییر افکار عمومی آمریکا نقش مهمی در پایان یافتن مداخله نظامی داشت.
«والتر کرانکایت»، مجری مشهور شبکه CBS، پس از سفر به ویتنام اعلام کرد آمریکا در «بنبست» گرفتار شده است. گفته میشود «لیندون جانسون» پس از آن گفت: «اگر کرانکایت را از دست داده باشم، آمریکای میانه را هم از دست دادهام.»
اکنون نشانههایی از تغییر فضای سیاسی آمریکا دیده میشود. «جیدی ونس»، معاون ترامپ، در گفتوگو با «جو روگن» استدلال کرد که آمریکا نمیتواند صرفاً با بمباران ایران، امنیت کشتیرانی در تنگه هرمز را تضمین کند. او گفت حتی گروههای کوچک با تجهیزات ارزانقیمت میتوانند مسیرهای دریایی را ناامن کنند.
جنگی که هزینه سیاسی آن در واشنگتن افزایش مییابد
جبهه دیگر این بحران، داخل آمریکا است؛ جایی که حمایت سنتی از سیاستهای اسرائیل و ادامه جنگها با پرسشهای بیشتری مواجه شده است. بر اساس دادههای مؤسسه پیو، نگاه نامطلوب آمریکاییها به اسرائیل از ۴۲ درصد در سال ۲۰۲۲ به ۶۰ درصد افزایش یافته است. این تغییر در میان جوانان شدیدتر بوده؛ بهطوری که در میان دموکراتهای جوان، این رقم به ۸۴ درصد رسیده است.
در مجلس نمایندگان آمریکا نیز اصلاحیهای برای حذف ۳.۳ میلیارد دلار کمک به اسرائیل تصویب نشد، اما حمایت شمار قابل توجهی از دموکراتها از این طرح، نشانه شکاف فزاینده در سیاست داخلی آمریکا بود؛ شکافی که پولیتیکو آن را یک «تغییر لرزهای» توصیف کرد.
همزمان، نبرد بر سر افکار عمومی نیز شدت گرفته است. هاآرتص گزارش داده که اسرائیل حدود ۱۰۰ میلیون دلار برای فعالیتهای خارجی با هدف بهبود تصویر خود و اثرگذاری بر افکار عمومی درباره جنگهای غزه و ایران هزینه کرده است. مجله تایم نیز از فعالیتهای آنلاین علیه جیدی ونس خبر داده؛ ادعاهایی که برد پارسکیل، مدیر پیشین کارزار انتخاباتی ترامپ، رد کرده است.
اما شاید مهمترین محاسبه اشتباه در این جنگ، مربوط به ایران باشد. حمله خارجی، برخلاف انتظار برخی طراحان آن، باعث از بین رفتن شکافهای داخلی ایران نشده است. اعتراضات و نارضایتیهای داخلی همچنان وجود دارد، اما در شرایط بحران ملی، بخشی از جامعه حول مسئله دفاع از کشور موضع گرفته است.
جنگی که قرار بود ایران را وادار به تسلیم کند، اکنون آمریکا را با پرسشی دشوار روبهرو کرده است؛ چگونه میتوان از جنگی خارج شد که تصور میشد کوتاه خواهد بود، اما به بحرانی طولانیتر تبدیل شده است؟
تاریخ آمریکا نشان داده است که شکست در جنگها همیشه در میدان نبرد رقم نمیخورد؛ گاهی زمانی آغاز میشود که یک دولت دیگر نتواند برای ادامه مسیر، دلیل قانعکنندهای به جامعه خود ارائه کند.




نظر شما