خبر، نسبتاً کوتاه، اما تأملبرانگیز است. کشورهای حاشیه خلیج فارس، همپیمانان آمریکا در منطقه غرب آسیا که از خاک سرزمینی آنها عملیات نظامی علیه ایران اجرا شده است، به دنبال بستن پیمان امنیتی و دفاعی با پاکستان هستند. درواقع پاکستان قرار است به پیمانکار امنیتی و نظامی شیخنشینهای پرنفت حاشیه جنوبی خلیج فارس تبدیل شود. اینکه چرا پاکستان باید چنین نقشی را ایفا کند و واشنگتن در ورود اسلامآباد به این بازی تازه چه نقشی دارد، طبعاً در صفحات سیاسی جراید و توسط کارشناسان گروههای مربوط مورد نقد و بررسی قرار میگیرد، اما حقیقتی که شاید باید بهتر و دقیقتر بررسی شود، بازآفرینی پدیده «ژاندارمسازی» در منطقه غرب آسیاست. تعیین ژاندارم، رویکردی است که به شدت از هزینههای تثبیت منافع قدرتهای بزرگ در یک منطقه میکاهد و بار استعمارگری را بر دوش استعمارزده میگذارد. مردم منطقه، بدون اینکه بدانند، هزینه چپاولها و غارتگریهایی که علیه خودشان سازماندهی شدهاست را از جیبشان میپردازند. این روند در تاریخ جهان، به ویژه در ۱۳۰ سال اخیر بیسابقه نیست؛ با این حال، کمتر کسی درباره عملکرد و فرجام ژاندارمها روایت یا نوشتار مستقلی ارائه کرده است. گزارش پیش روی شما، تحلیلی تاریخی درباره این پدیده و عاقبت مرسوم در آن است.
نوعی متفاوت از استعمارزدگی
تاریخ استعمار، تنها تاریخ تسخیر سرزمینها با زور سرنیزه نیست؛ بلکه باید آن را در نمونههای پیچیدهتر هم مورد مطالعه قرار داد؛ نمونههایی که مشهورترین آنها نوعی «برونسپاری سلطهگری» است. در این شیوه، قدرتهای بزرگ به جای آنکه مستقیماً هزینههای جانی و مالی سرکوب، نظارت و مدیریت بحران را در یک منطقه بپذیرند، آن را به یک حکومت یا قدرت محلی میسپارند. این پدیده که در ادبیات سیاسی به آن «ژاندارمسازی» گفته میشود، هنر تبدیل کردن یک دولت دستنشانده یا متحد ضعیفتر به چشم و گوش و مشت آهنین یک امپراتوری دوردست است. شاید بتوانیم این سیاست را عامل اصلی رقم خوردن بسیاری از فجایع و سرکوبهای دو قرن اخیر در سرزمینهای استعمارزده بدانیم. واژه «ژاندارم» (Gendarme) یک واژه فرانسوی و به معنای «نگهبان مسلح» است. در ادبیات ژئوپلیتیک «دولت ژاندارم» حکومتی است که از نظر فنی، ظاهراً استقلال دارد، اما دستگاه نظامی و امنیتی آن در خدمت حفظ نظم مورد نظر یک قدرت خارجی عمل میکند. این مفهوم در قرن نوزدهم، همزمان با رقابت امپراتوریهای اروپایی بر سر غارت سرزمینهای آسیایی و آفریقایی، به تدریج شکل اجرایی به خود گرفت. استعمارگران، با تجربه ناشی از اقدامات خصمانه و چپاولگری در مناطق دیگر، دریافتند حکومت مستقیم بر سرزمینهای دوردست، پرهزینه و التهابآفرین است؛ به جای فرستادن سربازان سفیدپوست که در برابر بیماریهای گرمسیری آسیبپذیر بودند و افکار عمومی داخلی را تحریک میکردند، بهتر است یک پادشاه یا رئیسقبیله محلی را مسلح کرد و او را «ژاندارم منطقه» نامید.
ژاندارمهای آفریقایی؛ قلعههای انسانی در قاره سیاه
نمونههای کوچک، اما کلاسیک ژاندارمسازی احتمالاً نخستینبار در آفریقا مورد استفاده قرار گرفت. بریتانیا در مدیریت امپراتوری خود استاد این بازی بود. اوایل قرن بیستم که سیاست «حکومت غیرمستقیم» توسط «لرد لوگارد» در نیجریه پیادهسازی شد، چیزی جز ژاندارمسازی نبود. بریتانیاییها امیران «فولانی» در شمال نیجریه را که قرنها بر قبایل دیگر سلطه داشتند، به عنوان ژاندارمهای محلی منصوب کردند. این امیران موظف بودند مالیاتهای سنگین وضع کنند، قیامهای مردمی را در هم بکوبند و نظم مورد نیاز برای استخراج منابع را فراهم آورند. بریتانیا تنها با چند صد افسر، جمعیتی میلیونی را از طریق ژاندارمهای بومی کنترل کرد. نتیجه این سیاست، تثبیت یک نظام فئودالی سرکوبگر بود که شکافهای قومی و مذهبی را تا به امروز در نیجریه تداوم بخشیده است.
محمدرضا پهلوی؛ ژاندارم ناکام!
اما شاید هیچ نمونهای به اندازه محمدرضا پهلوی، پیچیدگیهای روانی و سیاسی «ژاندارمسازی» را نشان ندهد. پس از خروج بریتانیا از شرق سوئز در اواخر دهه۱۹۶۰ میلادی، آمریکا با یک خلأ قدرت در خلیج فارس روبهرو شد؛ منطقهای که نفت آن برای غرب حکم اکسیژن را داشت. دکترین نیکسون در سال ۱۹۶۹ به صراحت اعلام کرد آمریکا دیگر در بحرانهای منطقهای نیروی زمینی اعزام نمیکند، بلکه از «ستونهای دوقلوی» ایران و عربستان سعودی میخواهد که خودشان امنیت منطقه را تأمین کنند. در این تقسیمبندی، سهم ایرانِ دوره پهلوی نقشی به مراتب سنگینتر بود: تبدیل شدن به «ژاندارم خلیج فارس». کاخ سفید به محمدرضا پهلوی چراغ سبز نشان داد تا هر سلاحی میخواهد بخرد. قراردادهای نظامی نجومی بسته شد؛ جنگندههای اف-۱۴، ناوشکنها و بالگردهای پیشرفته روانه ایران شدند. شاه که خود را «بزرگترین متحد آمریکا» میپنداشت، متوجه نبود که در ازای این تجهیزات، حاکمیت راهبردی و تاریخی ایران را در منطقه، معامله کرده و از دست داده است. به این ترتیب، نیروی نظامی ایران، رسماً بازوی نظامی واشنگتن در منطقه شد.
در دهه۱۹۷۰، چریکهای چپگرا در استان ظفار عمان علیه سلطان سعید بن تیمور و جانشینش قابوس شورش کردند. این شورش ماهیتی داخلی داشت، اما از نگاه واشنگتن، گسترش کمونیسم در شبهجزیره عربستان محسوب میشد و به همین دلیل، خط قرمز بود. شاه به عنوان ژاندارم منطقه، بیش از ۳هزارو۵۰۰ کماندو ایرانی را به عمان اعزام کرد. خون سربازان ایرانی در کوههای ظفار ریخته شد تا خواست آمریکا محقق شود. این مداخلهای بود که مستقیماً منافع واشنگتن را تأمین میکرد، اما هزینه مالی و جانی آن را نیروهای نظامی ایران میپرداخت. افزون بر این، شاه در راستای ایفای نقش ژاندارمی برای آمریکا، تأمین نفت رژیم صهیونیستی را برعهده گرفت و در بحران نفتی ۱۹۷۳ میلادی به درخواست آمریکا از افزایش افسارگسیخته قیمتها جلوگیری نکرد و در چارچوب منافع غرب برای مدیریت بازار و بازگرداندن پول نفت به خرید تسلیحات و اوراق قرضه پرداخت. هنری کیسینجر، وزیر خارجه وقت آمریکا، بعدها با صراحت اعتراف کرد سیاست واشنگتن این بود که ایران پول نفت را دریافت کند و بلافاصله از طریق خریدهای نظامی به اقتصاد آمریکا برگرداند. این یعنی ایران هزینه امنیت مصرفکنندگان غربی را با ذخایر ملی خود میپرداخت.
فاجعه این معماری سیاسی در سال ۱۹۷۹ میلادی (۱۳۵۷ خورشیدی) آشکار شد. شاه به عنوان ژاندارم، ارتباط خود را با واقعیتهای جامعه ایرانی از دست داده بود. او نماینده منافع یک قدرت خارجی محسوب میشد که درنهایت، انقلاب اسلامی پایان حکومت وی را رقم زد. آمریکا نیز، در پی این سقوط، ژاندارم خود را در منطقه غرب آسیا از دست داد و بزرگترین شکست راهبردی قرن را متحمل شد. این سرنوشت تلخ نشان داد ژاندارمها، هرچقدر هم مسلح باشند، روی گسلهای اجتماعی فعال قرار گرفتهاند که دیر یا زود منفجر خواهند شد.
فرمول تحمیل هزینه به بومیان
ریشه ژاندارمسازی را باید در ریاضیات سرد و بیرحم امپریالیسم جستوجو کرد. اشغال مستقیم و استعمار کلاسیک چهار هزینه بزرگ دارد: هزینه خون (کشته شدن سربازان خودی که افکار عمومی را برمیآشوبد)، هزینه مالی (نگهداری پادگانهای عظیم)، هزینه سیاسی (مسئولیت مستقیم اشغال و احیاناً قحطی و قتلعام) و هزینه ایدئولوژیک (نقض شعارهای آزادیخواهانه). ژاندارمسازی، تقریباً این چهار هزینه را به صفر میرساند.
چرا ژاندارمها همواره محکوم به فنا هستند؟ چون معماری این رابطه، رابطهای «انگلی» است. قدرت خارجی از ژاندارم تغذیه میکند، اما به او وفادار نیست. ژاندارم برای حفظ قدرت داخلی، مجبور به خرید تسلیحات گران، سرکوب فزاینده و نادیده گرفتن مطالبات توسعهای ملت خود است. این چرخه معیوب، دولت را از جامعه جدا میکند. نخستین ضرر، «واپسگرایی سیاسی» است. یک ژاندارم نمیتواند دموکرات باشد، زیرا وظیفهاش سرکوب اکثریت به نفع اقلیت وابسته به خارج است. این موضوع را میتوان در بررسی وقایع تاریخ معاصر شیلی به خوبی مشاهده کرد. سالوادور آلنده به صورت دموکراتیک انتخاب شد، اما سرمایهداری آمریکایی او را تهدیدی برای منافع خود دید. آگوستو پینوشه با حمایت سیا، ژاندارم جدید آمریکا در مخروط جنوبی لقب گرفت. پینوشه اقتصاد را به شاگردان «میلتون فریدمن» سپرد و زندانها را پر از مخالف کرد. او ژاندارم ایدهآل بود، اما بهای آن نابودی یک نسل کامل و توفان دیرهنگامی بود که اساس رژیم پینوشه را از جا کَند.
دومین ضرر، «فروپاشی اقتصادی» است. ژاندارمها معمولاً اقتصاد تکمحصولی یا رانتی دارند. شاه ایران با دلارهای نفتی اسلحه میخرید، نه فناوری مولد. این کار تورم افسارگسیخته و مهاجرت بیرویه به شهرها را دامن زد که خود زمینهساز انقلاب شد. ضرر سوم، «از خودبیگانگی نخبگان» است. رهبران ژاندارم چنان در نقش ارباب فرو میروند که ملت خود را نادیده میگیرند. بررسی مکالمات محرمانه محمدرضا پهلوی نشان میدهد او عمیقاً باور داشت مخالفانش مزدور شوروی یا براندازانی چپگرا هستند، اما واقعیت چیز دیگری بود؛ او نمیتوانست بپذیرد مردمش واقعاً از او متنفرند. این ناآگاهی، هدیه مهلکی است که ارباب به ژاندارم میدهد: این توهم که قدرتِ قرضی، واقعی و جاودانه است.
ضرر نهایی و مهلکتر، «تنهایی راهبردی» در لحظه سقوط است. ارباب امپریالیست هرگز تا آخرین گلوله برای ژاندارم نمیجنگد. وقتی موازنه قوا تغییر کند، ژاندارم یک مهره سوخته است. در افغانستان ۲۰۲۱ میلادی، اشرف غنی که با پول مالیاتدهندگان آمریکایی، دولت خود را اداره میکرد، در کمال ناباوری دید آمریکاییها او و ملتش را رها و تنها فرودگاه را برای خروج نیروهای خودشان حفظ کردند.
تاریخ ژاندارمسازی، تاریخ ارزانسازی فاجعه انسانی است. این سیاست نشان میدهد چگونه قدرتهای بزرگ با برونسپاری خشونت، کاری میکنند که یک ملت به دست فرزندان خودش غارت و سرکوب شود. اما درس نهایی تاریخ این است که هیچ ژاندارمی سرانجام خوشی نداشته است. آنها همواره در میان شعلههای انقلاب یا کودتا سوزانده شدند، در حالی که ارباب دوردست، بیآنکه دستش خونی شده باشد، به سراغ ژاندارم بعدی میرود.




نظر شما