تحولات منطقه

گاهی یک شهید میان مردم زیسته، با آن‌ها خندیده و کار کرده؛ اما وقتی می‌خواهی چهره‌اش را به یاد بیاوری، تنها یک عکس پیدا می‌کنی.

وقتی که خدمت به خانواده به شهادت ختم شد
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

گاهی یک شهید میان مردم زیسته، با آن‌ها خندیده و کار کرده؛ اما وقتی می‌خواهی چهره‌اش را به یاد بیاوری، تنها یک عکس پیدا می‌کنی؛ گویی خودش هم نمی‌خواسته جای پایی از تصویرش بماند و فقط عطر خاطره‌اش را برای اهالی‌ محل زندگی و خانواده‌اش به‌ جا گذاشته است. شهید محمد ایزدی، از شهدای مردمیِ جنگ رمضان همین‌گونه است؛ مردی که هر چه در جست‌وجوها گشتیم، تنها یک قاب کوچک از او یافتیم. وقتی از فرزند ارشدش، آرین ایزدی دلیل این کم‌عکسی را پرسیدم، گفت: «پدرم علاقه‌ای به عکس گرفتن نداشت. برای همین عکسی از او نداریم».
شهید محمد ایزدی متولد سوم فروردین ۱۳۶۶ روستای گرد شهرستان راز و جرگلان خراسان شمالی بود. او که کار آشپزی انجام می‌داد و برای امرار معاش به تهران رفته بود تا درآمدی کسب کند، در سومین روز جنگ رمضان به دست دشمن خبیث آمریکایی-صهیونی به شهادت رسید و اکنون سه پسر هفده، دوازده و هشت ساله از او به یادگار مانده است.
آرین ایزدی، پسر ارشد شهید ایزدی درباره شغل پدرش به خبرنگار طوس می‌گوید: پدرم سرآشپز بود. مدتی هم راننده تاکسی اینترنتی بود؛ اما پس از آنکه مادرم بیمار شد، برای اینکه هزینه درمان او را فراهم کند، دوباره برای کار آشپزی به تهران رفت. ما پیش از این ساکن تهران بودیم؛ اما پس از آنکه اواخر شهریور ۱۴۰۴ مادرم دچار سکته مغزی شد، به بجنورد برگشتیم. زمانی که پدرم در تهران شهید شد، پنج ماه از رفتنمان به بجنورد می‌گذشت.
او درباره حال و هوای پدرش پس از بیمار شدن مادرش بیان می‌کند: پس از اتفاقی که برای مادرم افتاد، پدرم سعی می‌کرد کسی متوجه ناراحتی او نشود؛ اما من متوجه می‌شدم که پدرم نسبت به قبل کم‌حرف‌تر شده و ناراحتی‌اش را از بغض‌هایی که در گلو داشت، می‌فهمیدم. زمانی که مادرم در بیمارستان بستری بود، پدرم به من می‌گفت: «الان که مادرت در بیمارستان است، حواست به برادرانت باشد و مراقب آن‌ها باش».
ایزدی می‌افزاید: در این سختی‌ها تکیه‌گاه پدرم دایی‌ام بود؛ چون پیش از ازدواجش با مادرم، با او دوست بود و مانند برادر به هم نزدیک و صمیمی بودند. اگر پدرم از نظر مالی به مشکل می‌خورد، از دایی‌ام قرض می‌گرفت. وقتی از تهران به بجنورد آمدیم، از نظر مالی در مضیقه بودیم و نتوانستیم خانه‌ای اجاره کنیم تا وسایلمان را آنجا بگذاریم. به همین خاطر سه ماه در منزل دایی‌ام ماندیم و ادامه مراحل درمان مادرم و انجام فیزیوتراپی را انجام می‌دادیم.
پسر شهید ایزدی درباره رابطه پدر و مادرش می‌گوید: پدر و مادرم رابطه صمیمی و عاشقانه‌ای داشتند. گاهی دلخوری و ناراحتی بینشان پیش می‌آمد؛ اما این دلخوری‌ها بیشتر از یک روز طول
نمی‌کشید.
او درباره خصوصیات بارز اخلاقی پدر شهیدش عنوان می‌کند: خیلی شوخ و خنده‌رو بود و همیشه می‌خواست بر لب کسانی که دوستشان داشت، لبخند بیاورد. با اینکه حرفه اصلی‌اش آشپزی بود و این کار را با علاقه انجام می‌داد؛ اما در مکانیکی هم سررشته‌ای داشت و وقتی خودرواش دچار مشکل می‌شد، خودش آن را تعمیر می‌کرد.
پدرم خیلی به دیگران کمک می‌کرد
ایزدی ادامه می‌دهد: پس از شهادتش نیز اعضای خانواده بیشتر از کمک‌رسانی او به دیگران می‌گفتند. اگر مشکلی در خانواده برای کسی پیش می‌آمد، پدرم سریع خودش را می‌رساند و گرفتاری آن فرد را حل می‌کرد. به‌عنوان مثال در جنگ ۱۲ روزه، دو پسرخاله‌ام در تهران کار می‌کردند. ما آن موقع در شهرستان بودیم؛ اما وقتی خاله‌ام با پدرم تماس گرفت و گفت: «می‌توانی پسرهایم را از تهران بیاوری؟» پدرم این مسیر را دوباره طی کرد و به تهران رفت تا آن‌ها را به روستایشان ببرد.
پسر شهید ایزدی با بیان اینکه پدرم در سومین روز جنگ رمضان؛ یعنی یازدهم اسفند وقتی مشغول آشپزی بود، به شهادت رسید، درباره آخرین مکالمه‌اش با او یادآور می‌شود: کار پدرم به گونه‌ای نبود که استرس این را داشته باشد که در محل کارش شهید شود؛ اما با آغاز جنگ، من نگرانش شدم و به او زنگ زدم و گفتم به بجنورد برگردد؛ اما پدرم که آن زمان از نظر مالی در مضیقه بود، گفت: «به پول نیاز دارم و چند روزی را باید کار کنم. بعد برمی‌گردم».

شهادت آرزوی پدرم بود

او درباره اینکه چگونه خبر شهادت پدرش به او رسید، می‌گوید: روزی که پدرم شهید شد، چند بار به او زنگ زده بودم؛ اما جواب نداده بود. پشت سر هم به صاحبکارش تلفن زدم تا بالاخره جواب داد و گفت: «بهت خبر می‌دهم». این صحبت به نظرم مشکوک بود و نگرانم کرد. آن‌قدر به تلفن پدرم زنگ زدم تا یکی از فرماندهان که الان دقیق عنوانش را به خاطر ندارم، جواب تلفنم را داد و گفت: «اسم پدرت چیست؟» گفتم: «محمد ایزدی». در پاسخ گفت: «اسمش در لیست شهداست و شهید شده است». باور اینکه پدرم به شهادت رسیده، برایم سخت بود و هنوز باور نکرده بودم. به همین خاطر اقوام را به تهران فرستادم تا مطمئن شوم پدرم شهید شده است.
ایزدی ادامه می‌دهد: پدرم آرزومند شهادت بود و همیشه می‌گفت «شهید شدن بهترین نوع مرگ در راه خداست. دوست دارم من هم این‌گونه بمیرم». زمانی که نماز می‌خواند هم دعا می‌کرد شهید شود. با وجود اینکه من از این دعای پدرم عصبانی می‌شدم و می‌گفتم «شما هنوز جوان هستید و نباید شهید شوید»؛ اما او همیشه برای اینکه شهید شود، دعا می‌کرد.

شهید ایزدی مرد خانواده‌دوست و مسئولیت‌پذیری بود

در ادامه، به سراغ حمید ایزدی، دوست و برادر همسر شهید محمد ایزدی رفتم. او که رفاقتی قدیمی با شهید ایزدی داشت، درباره نسبتش با شهید و ماجرای ازدواج خواهرش می‌گوید: شهید ایزدی پسرِ پسرعموی من است و من پیش از ازدواجش با خواهرم، دوست صمیمی او بودم. زمانی که از خواهرم خواستگاری کرد، خواهرم با میل و علاقه‌ای که نسبت به او داشت، جواب مثبت داد.
او می‌افزاید: خواهرم و همسرش خیلی به هم علاقه‌مند بودند و این در روابط خانوادگی که با هم داشتیم، کاملاً دیده می‌شد. پس از اینکه خواهرم دچار بیماری شد هم این رابطه صمیمانه همان‌گونه ادامه پیدا کرد.
ایزدی درباره ویژگی‌های بارز اخلاقی این شهید والامقام بیان می‌کند: محمد آقا متدین و خانواده‌دوست بود، خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند و از نظر کاری هم مرد مسئولیت‌پذیری بود. همین صداقت دل او در کمک به دیگران بود که موجب شد به آرزوی خودش یعنی شهادت برسد.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

مشهد

کربلا

کاظمین

مکه

مدینه

قم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha