تحولات منطقه

«خونابه میناب» نخستین رمان داستانی درباره فاجعه مدرسه «شجره طیبه» میناب است؛ رمانی که سیدحمیدرضا مهاجرانی برای نوشتن آن، تهران را ترک کرد و راهی جنوب شد.

برای نوشتن از درد باید درکانون درد بود
زمان مطالعه: ۷ دقیقه

«خونابه میناب» نخستین رمان داستانی درباره فاجعه مدرسه «شجره طیبه» میناب است؛ رمانی که سیدحمیدرضا مهاجرانی برای نوشتن آن، تهران را ترک کرد و راهی جنوب شد. او نزدیک به یک ماه در میناب و روستاهای اطراف آن ماند، با خانواده‌های داغدار، شاهدان حادثه و مردم شهر گفت‌وگو کرد و بخشی از روزهای خود را در آرامستان‌ها و در محل وقوع حادثه گذراند. مهاجرانی برای رسیدن به این روایت، به جای تکیه صرف بر گزارش‌ها و مستندات، تلاش کرده خود را در فضای حادثه قرار دهد؛ در میان ویرانه‌های مدرسه بنشیند، با شب زنده‌داری در آرامستان با سنگ مقام‌ها و خفتگان همیشه بیدارش گفت‌وگو کند، با کسانی که پیکر قربانیان را دیده‌اند صحبت کند و پای روایت خانواده‌هایی بنشیند که هنوز با فقدان عزیزانشان زندگی می‌کنند. نتیجه، رمانی است که می‌کوشد مرز میان ثبت یک فاجعه و روایت ادبی آن را پشت سر بگذارد و تصویری انسانی‌تر از سوگ، رنج و زندگی مردم میناب ارائه دهد. آنچه در ادامه می‌خوانید، حاصل مواجهه با نویسنده‌ای است که برای نوشتن از یک فاجعه، تلاش کرده تا حد امکان از فاصله امن روایت بیرون بیاید و خودش را به کانون حادثه نزدیک کند؛ از چرایی انتخاب میناب و شیوه شکل‌گیری رمان تا مواجهه با خانواده‌های داغدار، تجربه حضور در محل حادثه و تصویری که او از ادبیات مقاومت و روایت‌های جنگ در ذهن دارد.

ایده اصلی شما در نگارش این رمان چه بود؟ آیا در این اثر مستقیماً به شهر میناب پرداخته‌اید یا خرده‌روایت‌هایی وجود داشته که در شکل‌گیری و پیشبرد رمان نقش داشته باشند؟

ایده اصلی از یک پرسش شروع شد و آن اینکه وقتی فاجعه‌ای رخ می‌دهد وظیفه ادبیات چیست آیا باید مثل تاریخ فقط آن را ثبت کند و یا اینکه بگوید این فاجعه با روح و جان مردم چه کرد؟ من به عنوان یک نویسنده در این رمان روش دوم را انتخاب کردم. معمولاً دو شیوه برای روایت وجود دارد؛ یکی با راوی منتسب و دیگری با راوی غیرمنتسب. راوی غیرمنتسب به این معناست که من، به‌عنوان نویسنده، روایت را از زبان دیگران می‌شنوم و آن را نقل می‌کنم و خود نویسنده مستقیماً در کانون روایت قرار ندارد. اما در روایت منتسب، خود نویسنده در کانون تجربه و روایت قرار می‌گیرد؛ در کانون درد، ویرانی و اتفاق‌هایی که روایت می‌کند حضور دارد و آنچه را می‌بیند و تجربه می‌کند، به سبک رئال شاعرانه و تا حدودی سوررئال جادویی روایت می‌کند. البته این شیوه‌ها از صور خیال خالی نیستند. من این رمان را به سبک راوی غیرمنتسب روایت کردم؛ یعنی روایت را از زاویه‌ دید خودم به‌عنوان نویسنده پیش نبردم، بلکه آنچه را از دیگران شنیدم و روایت‌هایی را که به من منتقل شد، در قالب رمان بازآفرینی کردم. این رمان در دو فصل کلی شکل گرفت: فصل اول، «آوار و اشک» و فصل دوم، «آوا و عشق».

شما با خانواده شهدا و همچنین شاهدان این حادثه گفت‌وگوهایی داشتید. مهم‌ترین چالش شما به‌عنوان نویسنده در مواجهه با این افراد چه بود؟

در چنین شرایطی و با توجه به آسیبی که مردم آن منطقه دیده‌اند، وقتی بخواهیم به‌عنوان یک خبرنگار وارد این عرصه شویم و سؤال‌های کلیشه‌ای بپرسیم و مخاطب را در حصار همان سؤال‌ها نگه داریم تا پاسخ مشخصی به ما بدهد، کار بسیار دشواری است. حتی بعضی از آن‌ها می‌گفتند که اصلاً حال و حوصله حرف ‌زدن ندارند. وقتی پیش خانواده‌های شهدا می‌نشستم و می‌گفتند «خوب، چه می‌خواهی؟» می‌گفتم: «من چیزی نمی‌خواهم؛ راوی شما هستید و هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو». همیشه گفت‌وگو را با همین عبارت آغاز می‌کردم. از مجموع آن‌ها، شاید از یک ساعت گفت‌وگو، فقط یک فراز را انتخاب می‌کردم و از همان، یک فصل از رمان را شکل می‌دادم. آدم‌ها را در حصار سؤال‌ها قرار نمی‌دادم. کار به جایی رسیده بود که در اواسط کار، حتی وقتی برای چای یا مثلاً ناهار می‌رفتم، شهروندی می‌آمد و خودش داوطلبانه قصه‌ای را که داشت برایم تعریف می‌کرد. حتی خانواده‌ها هم به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم به من پیام می‌دادند و دوست داشتند روایتشان جایی ثبت شود. من هم با همین روش جلو رفتم و اصلاً روی نقاط حساس آن‌ها دست نمی‌گذاشتم که موجب شوم دوباره رنج بکشند یا عذاب ببینند.

با توجه به فضای سوگ و حال‌ و هوای خاص شهر میناب پس از این حادثه، این شرایط چه تأثیر روحی و عاطفی‌ بر شما گذاشت و در آن روزها چه تجربه‌ای داشتید؟

وقتی با مسئولان انتشارات امیرکبیر، مدیرعامل، معاون امور کتاب و دیگر دوستان صحبت می‌کردم، خودم پیشنهاد دادم که به میناب اعزام شوم و حدود یک ماه، کمتر یا بیشتر در آنجا بمانم و درباره این فاجعه خونبار بنویسم؛ فاجعه‌ای که به تعبیر من، دردی فراتر از تمام دردها و رنجی تلخ‌تر از همه رنج‌ها بود. آن‌ها از من پرسیدند که آیا تحمل چنین شرایطی را دارم؟ پاسخ من این بود که برای نوشتن از درد، باید در کانون درد حضور داشته باشید؛ برای نوشتن از خون، باید خون را ببینید و اگر قرار است درباره جسدی بنویسید، باید جسد را ببینید. نمی‌توان در تهران نشست، دور از فاجعه و رنج‌های آن، بدون لمس‌ کردن واقعیت، و بعد بر اساس عکس‌ها و مستندات شروع به نوشتن کرد. چنین کاری از نظر من دیگر داستان‌نویسی نیست، بلکه صفحه ‌پر کردن است. می‌دانستم که حضور در میناب برایم همراه با رنج خواهد بود و این رنج را پذیرفته بودم. شاید باورکردنی نباشد، اما از مجموع حدود یک ماهی که آنجا بودم، نزدیک به یک هفته را در آرامستان گذراندم؛ از صبح تا شب و گاهی تا صبح. به مدرسه شجره طیبه هم می‌رفتم و ساعت‌ها در میان بتن‌های فروریخته، عکس‌هایی که به دیوارها آویخته شده بود و کلاس‌های آسیب‌دیده می‌نشستم و با افراد مختلف صحبت می‌کردم. شرایط بسیار تلخ بود. روزانه دست‌کم ۱۰ساعت می‌نوشتم. یک ‌بار هنگام نوشتن آن ‌قدر گریه کردم که از حال رفتم و نیم‌روزی بستری شدم. از نظر من، این تجربه ارزش بیشتری داشت تا اینکه در تهران بمانم و با استناد به عکس‌ها و مستندات، که البته ارزشمند هستند و قصد نادیده‌ گرفتن آن‌ها را ندارم، دست به نگارش بزنم. حضور در چنین فضایی، با وجود ارزش‌هایی که برای نویسنده دارد، خالی از خطر هم نبود. بخش‌هایی از زخم این حادثه هنوز در میناب تازه است و من در فاصله کوتاهی از وقوع آن، مشغول نوشتن بودم. حتی اطراف مدرسه را با نوارهای امنیتی محصور کرده بودند و هر لحظه احتمال داشت سقفی دوباره فروبریزد. با وجود هشدارهایی که درباره حفظ فاصله داده می‌شد، بارها به مدرسه می‌رفتم و در گوشه‌ای از کلاس می‌نشستم. می‌دانستم که ممکن است هر لحظه سقف روی سرم فرو بریزد، اما بسیاری از مطالب و یادداشت‌های رمان را همان‌ جا نوشتم.
در آرامستان در کنار سنگ‌مزارها می‌نشستم و با غسال‌ها صحبت می‌کردم و درباره کسانی که دیده بودند و اتفاقاتی که از سر گذرانده بودند، از آن‌ها می‌پرسیدم. یکی از شخصیت‌های رمان بر اساس یکی از همین غسال‌ها شکل گرفت. یکی دیگر از شخصیت‌های مهم رمان، دانش‌آموزی به نام «ماکان نصیری» است که هرگز پیدا نشد. سه فصل از رمان را به او اختصاص دادم و عنوان این بخش را «یکی بود، یکی نبود» گذاشتم. انتخاب این عنوان برای من معنای خاصی داشت. در برخی مناطق جنوب و استان‌های ساحلی ایران و نیز در میان کشورهای حوزه خلیج فارس، برای آغاز قصه، به‌جای عبارت رایج و آغازین «یکی بود، یکی نبود»، از عبارت «کان یا ماکان» استفاده می‌شود. من هم نام «ماکان» را با همین تعبیر پیوند دادم و بر اساس آن، روایت این دانش‌آموز را شکل دادم. ممکن است این رمان از نظر تکنیک‌های نویسندگی و ادبیات داستانی با ایرادهایی همراه باشد، اما معتقدم وجود چنین اثری حتی با وجود کاستی‌های احتمالی، بهتر از نبودن آن است. من اصالتاً مترجم و نویسنده‌ام و آنچه برایم اهمیت داشت، ثبت این تجربه و روایت این رنج بود.

همین تجربه شما در زمینه ترجمه و فعالیت در حوزه ادبیات مقاومت، چه تأثیری بر نگاه و رویکردتان به این رمان داشت؟ آیا از این تجربه‌ها در نگارش رمان استفاده کردید؟

این تجربه طبیعتاً توانایی من را در شناخت رمان بالا برده است. برای همین می‌دانستم که برای نگاشتن یک رمان، باید از چه شاکله و هیئتی استفاده کرد و استخوان‌بندی و جانمایه رمان را چگونه سازمان داد. بنابراین، شروع کردم به نوشتن این رمان که در حیطه ادبیات مقاومت قرار می‌گیرد، اما برخلاف بسیاری از رمان‌های این حوزه که گاهی فضایی کلیشه‌ای و شعاری دارند، من سعی کردم از این فضا فاصله بگیرم و قهرمان اصلی داستان را خود میناب قرار دادم. میناب در این کتاب مثل یک موجود زنده است؛ با اسطوره‌ها، تاریخ، فرهنگ و طبیعت خودش. در زیرمجموعه این قهرمان اصلی، به‌سراغ آدم‌هایی رفتم که از دل همین مردم بیرون آمده‌اند؛ آدم‌هایی که هیچ ‌کدام قرار نیست شخصیت‌هایی فوق‌العاده و دست‌نیافتنی باشند. یکی کاشیکار است، یکی درخت و نهال می‌کارد و در فضای سبز شهرداری کار می‌کند، یکی آتش‌نشان است، یکی در هلال‌احمر فعالیت می‌کند و یکی هم غسال است؛ شغل‌هایی که شاید در روایت‌های دیگر کمتر به‌سراغشان رفته باشند، در حالی که هر کدام حرف‌های زیادی برای گفتن دارند.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

مشهد

کربلا

کاظمین

مکه

مدینه

قم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha